آزادی بیان پیش و پس از استبداد
در نگاه اول اینگونه به نظر می آید که بحث از آزادی بیان قدری بدیهی و غیر ضروری است چرا که 58 سال از تنظیم و انتشار اعلامیه جهانی حقوق بشر گذشته است. دربند شماره 1 این اعلامیه که یکی از اسناد افتخار آمیز بشری است، اینگونه آمده است:
" همه افراد بشر آزاد و با حیثیت و حقوق یکسان زاییده می شوند. و دارای موهبت خرد و وجدان می باشند و باید با یگدیگر با روحیه برادری رفتار کنند." اگر دیکتاتوری ها به مفاد این منشور گردن می گذاشتند، نه جنگی در می گرفت، نه فردی شکنجه می شد و نه انسان ها به خاطر عقیده و باورهایشان به زندان و تبعید فرستاده می شدند.
ولتر روشنفکر گرانمایه در بیانی به یاد ماندنی چنین می گوید: "من با اعتقادات تو صد در صد مخالفم اما جانم را فدا می کنم تا تو نظرت را آزادانه بیا کنی" (1) این گفته ولتر را می توان به بیانی رساتر به این صورت نقل به مضمون کرد
من آنقدر با تو مخالفم که نمی خواهم سر به تنت باشد اما حاضرم سرم را بدهم تا تو آزادانه حرفت را بزنی

ژان ژاک روسو اندیشمند سرشناس ، بحث خود در باره قرار داد اجتماعی را چنین آغاز می کند:" انسان آزاد به دنیا می آید اما درهمه جای جهان دراسارت به سر می برد"
چرا و چگونه این وضع پدید آمده است؟ کدام عوامل، آزادی انسان را سلب کرده اند؟ آیا آزادی خود بطور طبیعی و ذاتی هیچ حد ومرزی ندارد؟ و اگر دارد فرق میان این حدود و موانع طبیعی با اسارتی که در نتیجه ظلم و ستم اقلیتی بر اکثریت در طول تاریخ بر انسان تحمیل شده است چیست؟