رهبری سياسی جايگاه و جوانب آن
مسعود افتخاری.

(بخش اول)

ضرورت طرح مسئله:
کشور ما سال هاست که در بحران های عميق سياسي، اجتماعی و اقتصادی گرفتار شده است. در يک ربع قرن گذشته، جمهوری اسلامی بدون کوچکترين تشويش خاطری از طرف اپوزيسيون و بی توجه به واکنش ها و انتقادات جوامع بين المللي، به قلع و قمع و سرکوب و سانسور پرداخته است. در اين همه سال نبود يک رهبری که بتواند جنبش آزادی خواهی را هدايت و آن را به سطح يک جنبش فراگير مردمی و سراسری ارتقاء دهد همواره احساس می شده است. اين کمبود، واقعيتی است آشکار و بديهی. اما آنچه که در حال حاضر فقدان رهبری سياسی و توجه به آن را به صدر مباحث اجتماعی پرتاب می کند، روندی است که در رويکرد بيرونی و ديپلماتيک حاکميت می رود تا کشور ما را به سمت يک فاجعه بی سابقه سوق دهد. رژيم در بن بست بحران های لاينحلی که در تما م سطوح جامعه ايجاد کرده و خود نيز در آن گرفتار شده است، چاره ای جزفرافکني، فرار به جلو و تعميق هرچه بيشتر اين بحران ها ندارد. بحران موسوم به تهيه سلاح اتمی ، ديگر به يک نزاع لفظی و کمشکش فنی بين سازمان انرژی اتمی و جمهوری اسلامی محدود نمی شود. اين بحران که بانی و باعث آن از يک سو ماجراجوئی خود نظام و از دگر سو بهانه جوئی آمريکا برای دخالت نظامی و از آن طريق، سيطره برمقدرات اقتصادی و ثروت های طبيعی کشور ماست، آينده ای فاجعه بار و به لحاظ تاريخی غير قابل ترميم ، فرا روی مردم ايران قرار داده است. جنگ اعصاب و فشار روانی وسيعی که غرب و بويژه آمريکا با از رو بستن شمشير، بر اذهان مردم ايران تحميل می کند، کمتر از فشار روحی جنگ ايران وعراق نيست. نگرانی از سناريوی حمله احتمالی آمريکا به ايران و پی آمدهای آن، خواب را از چشم هر ايرانی علاقه مند به سرنوشت مردم و کشورش ربوده است. در همان حال، هيچگاه و در هيچ دوره ای ما شاهد افول همزمانی حاکميت و اپوزيسيون نبوده ايم. معمولا مرحله فروپاشی نظام های مستبد با اعتلا و اوج گيری جنبش های آزادی خواهانه هم فاز بوده است. انقباض همزمانی نظام و نهضت را ما در هيچ مقطع تاريخی در کشورمان شاهد نبوده ايم. آنچه که معادله را بسا پيچيده تر می کند، حضور نظامی استعمار در همسايگی ماست. استعماری که سرکرده آن با ساز و برگ و تير وتوپ، عربده کشان همچون گرازی گرسنه پوزه اش را بر در و ديوار می کشد و منتظر مجالی است تا بمب و موشک هايش را بر فرق ملتی بکوبد که در نتيجه حاکميت رژيم ارتجاعی و نابسامانی های اقتصادی رمقی برايش باقی نمانده است.
بديهی است که چنين مرحله حساس و خطيری از تاريخ ما، پاسخی متناسب با پيچيدگی های اين مرحله می طلبد. رژيم با در گير شدن در يک جنگ نابرابر خارجي، امتيازات و فرصت هايی را جستجو می کند که چنين روياروئی می تواند برايش فراهم کند. کمترين امتيازی که عايد رژيم ميشود اين است که سرنوشت خود را به مظلوميت مردم ايران گره می زند و برای خود ومردم هويت يکسان قائل می شود.
ايران به يک کاروان فاقد راهنما شبيه است که راهش را گم کرده و دستخوش کشمکش راهزنان داخلی و غارت گران خارجی گشته است. يک کودک يتيم را هر کسی می تواند، تهديد، تنبيه و يا تصاحب کند. اين دقيقا آن چيزی است که ما امروز شاهدش هستيم. رژيم اسلامی آتش به جان و مال مردم انداخته و طبيعی است که در چنين فضايی از فقر و خستگی و يأس و بی اعتمادي، استعمار خارجی هم با کينه ديرينه ای که از مردم ما و بويژه انقلاب 57 دارد، ميدان را برای تحقق آرزوهای تاريخی اش خالی می بيند. اپوزيسيون نظاره گر و بی عمل و پراکنده و بی برنامه هم، اگر سايه اش از سر ما کم شود بسا بهتر است.
امروز به آن رهبری نياز هست که با قاطعيتی بر خواسته از حمايت توده اي، فرياد زند که ايران کودک خيابانی نيست. هويت و حقوق مشخصی دارد. نه استعمار خارجی و نه استبداد داخلي، هيچکدام حق ندارند سرنوشت کشور و مردم ما را رقم بزنند. اگر مصدق موفق شد پنجاه سال پيش براستعمار انگليس و امتيازات انحصاری آن در استخراج و بهره برداری ازنفت ايران چيره شده و حقوق ملی ما را باز ستاند، امروزنيز می توان در مقابل سرکوب رژيم و تجاوز خارجی ايستاد و از حقوق و حيثيت ملت ايران دفاع کرد.
پرسش اساسی اين است که کدام فرد يا افراد می توانند اين نقش را در راه گشايی و راهبری مبارزات آزادی خواهانه و استقلال طلبانه ايفا نمايند.
هرگاه که از رهبری سياسی صحبت می شود، همواره بحران ها ، درگيری ها و شيوه برون رفت از آنها به ذهن متبادر می شود. در چنين مقطعی از تاريخ کشور ما، يعنی درست آنجا که به يک محور قدرتمند و متحدکننده در اپوزيسيون و در جامعه نياز هست، ما از وجود چنين محوری که همانا يک رهبری مردمی و فراگير می باشد، محروم هستيم. مردم ايران امروز بيش از هر دوره ديگری نيازمند کشتيبان حاذقی هستند که در گيرودار طوفان مهيبی که هستی ونيستی و موجوديت تاريخی شان را تهديد می کند، آنان را به سلامت به ساحل نجات رهنمون شود.
تاسف انگيز اينکه تا کنون تلاش و توجه اندکی از سوی روشنفکران و نيروهای آزادی خواه در جهت برجسته نمودن مقوله رهبری و اهميت و ضرورت آن از نظرگاه تاريخی به عمل آمده است. عموم نيروهای آزادی خواه ، تلاش خود رابيش از هر چيز متوجه اعتلاف ها و اتحادهای موقتی و موضعی کرده اند که نه چندان غير ضروری اما پاسخگوی معادلات پيچيده اين سطح از بحران ها نبوده است. دريغا که همين اتحاد های محدود و کم اثر هم، تداوم پيدا نکرده اند. آفت های سکتاريستی و خودمحوری فردی نهفته در منش و رويکرد فعالين اين اتحاد ها، آنها را به کلوب های گفتگو و اجتماعات محدود و غير جدی مبدل ساخته است و از آن رو، پاسخ مردمی به اين تلاش ها هم محدود و نامحسوس بوده ولذا در وقوع يک تحول پايداردر کشورمان ناکام مانده اند.
بخش فعال اپوزيسيون راه برون رفت از معضل کنونی را در بهترين حالت (1) تا حد سرنگونی رژيم اسلامی تقليل داده و برای نيل به اين هدف هم بدجوری شتاب زده و چشم بسته عمل کرده است. اين شتاب زدگی عملا به اتخاذ تاکتيک های نادرست و در نتيجه به تداوم ديکتاتوری منجر شده است. هيچگاه به اين سئوال پاسخ داده نشده که نقش مردم به عنوان عامل تحول، در اين معادله چيست و چگونه می توان از اين پتانسيل در جهت عبوراز بحران بهره جست. و چون مضون مبارزه تا کنوني، دست يابی به قدرت سياسي، آن هم از بالای سر مردم بوده است، به مسئله رهبری و تکوين آن ( که تنها در ارتباط تنگاتنگ با مردم ميسر است) و نيز نقش تعيين کننده آن در به ميدان آوردن مردم و مشارکت آنان در جنبش اجتماعی چندان توجهی نشده است.
امروزه حتی در توسه يافته ترين کشورهای جهان هم، رهبری سياسي، نقشی غير قابل انکار در هدايت تحولات سياسی و اجتماعی ايفا می کند.
بحث در مورد رهبری سياسی ذهن را در يک تداعی معاني، متوجه لنين، مصدق، ماندلا، گاندی(2) و ساير رهبران و مصلحين بشری می کند که هر کدام در مرحله تاريخی خاصي، بحران ها را با شيوه ها و رويکرد های خاص خود با موفقيت پشت سر گذاشته ويا انقلابات اجتماعی را پيروزمندانه رهبری کرده اند. مطالعه ويژگی هاع و توانمندی های چنين شخصيت هائی ما را به ويژگی های يک رهبری توانمند در مقطع کنونی هدايت می کند. در عين حال مختصات زمانی و مکانی و پارمتر های تاريخی که اين رهبران در ظرف آن عمل کرده اند بسيار متفات با وضعيتی است که اکنون کشور ما با آن مواجه است.
در اينجا طرح چند پرسش ضروری است:
- رهبری سياسی چيست؟
- چه ويژيگی هايی می بايست داشته باشد؟
- کدام موانع را می بايست پشت سر بگذارد؟
- وظيفه اصلی اين رهبری کدام است؟
- و نهايتا اينکه چگونه می توان به تدارک چنين رهبری و معرفی آن به جامعه پرداخت؟
تعريف رهبری
رهبری سياسی آن کيفيتی از خلاقيت در مديريت است که يک جامعه و يا جنبش اجتماعی را ازبحران ها و در پيچ های تند به سلامت بيرون می برد. رهبری سياسي، درايت و صلاحيت خود را در حل مشکلات سخت و منحصر به فرد نشان می دهد. همه جانبگی و شرايطی که می بايست در يک رهبری سياسی فراهم باشد تفاوت بنيادی با يک مدير دارد. تفاوت رهبران با مديران در اين است که مديران کارها را به درستی انجام ميدهند اما رهبران کارهای درست انجام ميدهند.

ويژگی های رهبری سياسی
در يک نگاه اجمالی می توان به وجود خصايص زير در يک رهبری موفق اشاره نمود:
1- تشخيص ضرورت تاريخی که پی بردن به آن لازمه پيشبرد هر مرحله مشخص از مبارزه است و در نتيجه تمرکز اصلی بر آن ضرورت مشخص. يعنی شناسايی به موقع ضرورت ها و اتخاذ تاکتيک ها و روشهای درست مبارزه در زمان مناسب. (3)
3- گسترش مبارزه و انتقال آن از رأس (روشنفکری) جامعه به قاعده (توده ای) آن و از آن طريق، دخيل و درگير نمودن هر فرد با هردرجه از مايه گذاری و فداکاری در جنبش اجتماعی . هنر رهبری در تنوع تاکتيک های اتخاذ شده و تطبيق آنها با پتانسيل واقعی مردم برای دخالتگری است.
2- اعتبار مردمي، که خود محصول عملکرد صحيح اين رهبری است.
3- شجاعت در اتخاذ تصميم ها و پذيرش تهديدها حتی آنجا که موجوديت فيزيکی رهبری به خطر می ا فتد.
4- توان درک احساسات مردم و انتقال انديشه (مبارزاتی) به آن ها (=نظر سازی)
5- توان پيش بينی خطر ها وموانع فرا راه جنبش اجتماعی
6- تحليل علمی و متکی به دانش و داده های مشخص از اوضاع جاری و ارئه تصويری واقعگرايانه از ابعاد و اهميت بحران ها
7- طرح اهداف بلند مدت و فعال نمودن نيرو و پتانسيل جامعه به سمت يک استراتژی روشن. اين همان کيفيتی است که در رهبری های مردمی و تاريخی ديده می شود و از آن به عنوان بصيرت يا بينش سياسی ياد می کنند.
8- زميني، ملموس و در دسترس بودن. يک رهبری سياسی با جهت گيری مردمی همواره با مردم و در تماس مستقيم با آنهاست. به گونه وهم و خيال و متافيزيکی و ملکوتی نيست. مردم به کاوه آهنگر نياز دارند نه امام زمان هايی که مفقود و مرموز و مخفی هستند.
9- رهبری سياسی بايد پاسخگوی سياست ها و راه کارهايی باشد که به مردم پيشنهاد می کند. انعکاس نظرات و ارزيابی مردم از خطوط و مواضع رهبری سياسی ميبايست ميسر باشد. تنها اين رابطه متقابل است که تداوم رهبری را تضمين می کند.
10- برخوردار بودن از دانش لازم در عرصه تاريخي، سياسي، اقتصادی و اجتماعی. مجهز بودن به دانش مبارزاتی به مثابه يک علم.
11- تجربه عملی در عرصه مبارزه اجتماعی. تجربه ای که حاصل حضور اين رهبری در جامعه می باشد.
12- توجه به موازين اخلاقی وپرنسيب های انسانی در اتخاذ تاکتيک ها و روش ها.
13- پای بندی به دو اصل اساسی آزادی و استقلال در رويکرد سياسی و در عرصه ديپلماتيک.(4) سازش ناپذيری در برخورد با ديکتاتوری و پرهيز از سرسپردگی و زد و بند های نافی استقلال ملی.
14- شفافيت در جهت گيری سياسی و اتخاذ تصميمات. پرهيز از ابهام تراشی و توهم آفرينی. ارائه تحليل مشخص در هر مرحله از مبارزه و راهيابی و راهنمايی جنبش اجتماعی در جهت برون رفت از بحران ها و به سوی اعتلا و اوج گيری.

موانع فرا راه رهبری سياسی
وضعيت تاريخی کشور ما بی نظير و کم سابقه است. ملت ايران شبيه آهوئی است که گوئی بين گرگ و شکارچي، يکی را بايد انتخاب کند. در اين گزينش اجباری سرنوشتی که در انتظار اوست مرگ در اسارت است. حاکميت ارتجاعی جز به منافع مافياهای اقتصادی و غارت هر چه بيشتر ذخاير مادی کشور نمی انديشد. استعمار توسعه طلب هم آماده است تا از خستگی و بی تفاوتی مردم استفاده کرده و تير خلاص بر موجوديت تاريخی ما بزند. دريغا که بخشی از مدعيان مبارزه با رژيم مشعل به دست فرا سوی اين لشکر استعماری دست افشان و پای کوبان، ورود بيگانگان به کشور ما را لبيک ميگويند!
موانع عمده فرا روی رهبری سياسی به قرار زير قابل تفکيک هستند:

ناهنجاری ساختار اجتماعی
يكى از دلايل اساسى شكست جنبش هاى اجتماعى در ايران، فقدان نهادهاى مدنى برخاسته از يك سازماندهى نظام اجتماعى و نبود فرهنگ و مناسبات مدرن اجتماعى است. سلول گرايى هاى هسته اى متكى بر مناسبات خانوادگى، عشيره اى، قومى و ... كه همواره با واگرايى هاى اجتماعى همراه بوده، موجب شكست تلاش هاى اندك همگرايانه در جنبش هاى اجتماعی شده است و جامعه ما بازگشتن به سلول هاى فردى را به طور مكرر در تاريخ معاصر تجربه كرده است. در واقع اين واگرايى اجتماعى، جامعه ايران را به مجمع الجزايرى از افراد و واحدهای کوچک خانوادگی تبديل كرده است كه بزرگترين مانع براى شكل گيرى يك هويت جمعى در ميان ايرانيان به عنوان يك ملت بوده است.
افزون بر اين، جامعه ايران، از دولت سر حاکميت ارتجاعی اش، ساختار طبقاتی به هم ريخته ای دارد. ميزان بهره مندی اقشار اجتماعی ارتباط مستقيمی به تعلقات طبقاتی آنان ندارد. يعنی بخشی از طبقه فقير و فرودست جامعه که در دوره قبل از انقلاب در کادر طبقه کارگر و يا خرده بورژوازی غير مرفه قرار می گرفت اکنون به سکوی طبقه متمول جامعه با ثروت غير قابل تصوری پرتاب شده در حالی که در رويکرد خود به مسائل فرهنگی و اجتماعی به شدت عقب مانده و سنتی است. يعنی بخشی از طبقه بورژوازی کنونی جامعه به جای تمايل به تجدد و تمدن و توسعه فرهنگي، رفتاری عقب مانده و سنتی دارد. اين طبقه جديد، سبب تضعيف طبقه متوسط سابق شده که در ايران وسيع ترين لايه اجتماعی را تشکيل می داده و نقش عمده ای در تحولات اجتماعی ايفا می کرده است. در هم ريختگی اجتماعي، مناسبات خاص خود را نيز به همراه آورده است. بی جهت نيست که اکنون در دانشگاه نماز جماعت برگزار می کنند و در مساجد يخچال توزيع می شود. امروزه دختران جوان از اقشار سنتی جامعه، به دانشگاه ميروند، در دانشکده فنی و علوم سياسی به تحصيل مشغولند، در جشن تولدها به آهنگ فيلم تای تانيک گوش می دهند و در آرايش از هنرپيشه های هاليوود تقليد می کنند، اما صورت خود را زير يک مقنعه (از روی اعتقاد و نه اجبار) پنهان می کنند. اين يک تناقض فرهنگی است که بازتاب ماهيت عقب مانده خود حاکميت است که در تار و پود جامعه جريان می يابد. اين ناهنجاری فرهنگی- اجتماعي، ارتباط يک رهبری مترقی و پيشرو را با آن بخشی از بدنه جامعه دشوارمی سازد که اينک بر قسمت عمده ای از امکانات مادی و اجرايی کشور سوار هستند.
2- گرايش بيش از حد به مصرف و تجملات
کشور ما در دوران حاکميت رژيم سلطنتي، اصولا يک جامعه مصرفی متکی به اقتصاد تک محصولی بود. اين عارضه اينک شديدتر شده است. مردم با وجود تورم بی سابقه و توزيع ناعادلانه ثروت های جامعه، گرايش عجيبی به مصرف دارند و برای تأمين نيازهای روزا فزون خود ناگزير از اشتغال طولانی و در اکثر موارد فعاليت در مشاغل مختلف هستند تا هزينه های کمرشکن يک زندگی تجملاتی را تأمين کنند. بی ترديد بخش عمده ای از مردم برای تأمين حداقل نياز های مادی تلاش می کنند، اما بخش نه چندان کوچکی هم، درگير مصرف بی رويه هستند. سرکوب آزادی های فردی و محروم نمودن مرم و بويژه جوانان از تفريحات بيرونی آزاد، مردم را به تفريات محرمانه و محدود و سور و سات های خانوادگی کشانده است. ضيافت های پر خرج و مجالس عروسی تجملاتي، همه مستلزم کسب درآمدی مافوق ظرفيت شغلی ترتيب دهندگان است. به همين جهت می بينيد که استاد دانشگاه، همزمان اتوموبيل خريد و فروش می کند و يا بساز و بفروش هم هست. يعنی آن فرد دانشگاهی که جايگاه اجتماعی خاصی دارد و کارکرد اصلی او می بايست تحقيق و توليد انديشه باشد، هزار دروغ سر هم می کند تا سر مشتريانش کلاه بگذارد! اين پديده را شما در کمتر جای ديگری از جهان می بينيد. اين يک دگرديسی فاجعه بار در عرصه فرهنگی و شاخص يک جابجائی طبقاتی است که پيش از اين به آن اشاره شد. تلاش بيش از حد در عرصه معيشت، و افزون طلبی بی رويه در زمينه اقتصادي، فرصتی برای دخالت در مسائل فرهنگی ،سياسی و اجتماعی باقی نمی گذارد. شاد روان محمد مختاری در آخرين مصاحبه خود گفته بود:" در تهران بزرگ تيراژفروش کتاب های من به بيش از دو هزار نسخه نمی رسد".

غلبه فضای بی اعتمادی و تشکل گريزی
به دلايل تاريخی سابقه ذهنی مردم از تشکل ها و احزاب سياسی منفی است. بارها به اعتماد مردم خيانت شده است. هم حاکميت ها و هم نهضت ها و نيرو های در موضع اپوزيسيون به وعده ها و ادعاهای تئوريک خود وفادار نمانده اند. جوانان بعد از انقلاب ديدند که چگونه همکلاسی ها و همبازی های سابق آنها، در لباس بازجو و شکنجه گر ظاهر شدند و رذيلانه ترين رفتارها را با آنها در پيش گرفتند. عده ديگری از جوانان که بهترين سال های عمر خود را صرف تبليغ و ترويج مرام احزاب و سازمان های خود کردند، با شگفتی متوجه شدند که يا آلت دست بيگانگان هستند و يا به شريک رژيم تبديل شده اند. و آنگاه که تصميم گرفتند به مرام فروشی و ذبح نمودن آرمان های خود تن ندهند، خائن و بريده لقب گرفتند! و اين در حالی بود که سال ها در زندان و صد ها بار شکنجه شده بودند. از اين رو مردم به همديگر چه در شکل جمعی و چه به صورت فردی اعتماد ندارند.
سخت يافتن همفكران و هم انديشان باعث مى شود بسيارى افراد از منافع احتمالى چنين شكل گيرى گروهى صرفنظر كنند و در نتيجه به همين شكل زندگى سلولى و فردى و در نهايت در آن حلقه سنتى اجتماعى خود بازگشت مى كنند. در دوران معاصر نيز ضعف يا تمايل به استبداد و سلطه گرى حكومت مركزى در اين فرآيند مؤثر بوده است. بنابر اين بيشتر تجربه تاريخى و تاريخ معاصر ملت ايران حاكى از يأس ها، شكست ها، سركوب ها و ناملايمات در اقدام و عمل جمعى بودن است و در اين جا است كه بسيارى از ايرانى ها در زندگى فردى خود يا در حافظه جمعى از طريق تجارب مجامع، انجمن ها و تشكل ها، به سختی اقدام به عمل جمعى مى كنند، زيرا آن را كلاً مخاطره آميز و پرخطر مى دانند و بنابراين منافع فردى خود را با مكانيسم هاى فردى پيگيرى مى كنند و از تجمع منافع و از حركت به منظور دست يابی به يك برآيند منافع فردى، فدا كردن خواسته هاى نامعقول فردى براى رسيدن به منافع جمعى تر و مشترك تر با افراد ديگرى كه منافع فكرى، اقتصادى، اجتماعى و سياسى مشابه دارند باز مى مانند. تجربه شكست در عمل جمعى و بازگشت به مكانيسم هاى فردى براى حفظ منافع خويش، تقريباً تجربه اى است كه در زندگى همه ايرانى ها به كرات ديده مى شود.(5)

3- تنوع فرهنگی – تاريخی و پراکندگی جغرافيائی
ايران کشوری بزرگ با تنوعات قومی و ريشه های تاريخی گوناگون است. موزائيک وسيعی که از ساحل کارون تا کرانه های خزر دامن گسترده است. اگر ايران کشوری آزاد و سکولار با بافت مدنی و مترقی بود، اين گوناگونی قومی و فرهنگی به مثابه عاملی در غنای هنر و ادبيات و توسعه آن عمل می کرد و اين سرزمين را نمونه بسيار موفقی از همزيستی مسالمت آميز و تداخل هارمونيک فرهنگ ها و آن را به يک حوزه توريستی جذاب تبديل می کرد. اما اکنون اين گوناگونی قومی و جغرافيائی و وجود سنت ها و آداب و رسوم متنوع، مضاف بر تفاوت های زباني، سبب می شود که رهبران و شخصيت های با نفوذ محلی نقشی عمده در حيات اجتماعی بازی کنند.(6) خان ها و خواص در اين مناطق، به مانعی بازدارنده فرا روی يک جنبش اجتماعی سراسری تبديل شده اند. هر دو رژيم شاه و شيخ با دادن رشوه و يا با تمهيد و تنبيه سران قبايل و رهبران با نفوذ محلي، موفق شدند هم انتخابات نمايشی خود را مقبول توده ها جلوه دهند و هم از آنها در بسيج و سربازگيری به منظور سرکوب حرکت های آزادی خواهانه در ساير مناطق کشور بهره جويند. يکی از عوامل شکست جنبش های آزادی خواهانه منطقه ای ( از جمله جنبش کردستان و آذربايجان) از قضا همين تنوع زباني، فرهنگی و گسست جغرافيائی است که سبب می شود نوعی بيگانگی در ارتباط و همراهی مناطق مختلف ايران به وجود آيد. بی جهت نيست که شاه به آسانی از کاشان سرباز گيری می کرد تا جنبش آذربايجان را در زنجان سرکوب کند و يا جمهوری اسلامی جوانان کرمانشاهی را در فاصله يک ساعتی سنندج بسيج می کرد تا جنبش حق طلبانه مردم کرد را توسط برادران خود آنها در هم شکند. يک رهبری ذيصلاح می بايست پلی بين اين فرهنگ ها برقرار نمايد و زبانی مشترک برای ارتباط و هماهنگی سراسری جستجو کند و در عين حال به مطالبات منطقه ای و تعلقات محلی توجه کند. جستجوی مخرج مشترک ها به منظور تسهيل مشارکت مردم در امر مبارزه تنها راه موفقيت يک رهبری است که مطالبات واقعی مردم را مضمون و محور اين مبارزه قرار ميدهد. يک نمونه تاريخی مويد اين نظر است. مصدق با طرح حق حاکميت مردم ايران بر منابع طبيعی کشور، از حمايت و اقبال سراسری برخوردار شد. درآمد نفت و نقش آن در زندگی معيشتی مردم مرزهای فرهنگی و قومی را درنورديد.
در عين حال مبارزات منطقه ای پايگاه مردمی و ريشه های تاريخی دارند و نمی توان آنها را ناديده گرفت.يک رهبری خردمند و هوشيار می بايست موق شود، جنبش های منطقه ای و قومی را به پيکره جنبش عمومی مردم ايران برای آزادی پيوند زده و يک احساس همبستگی سراسری برانگيزد تا بتواند سرکوب و تنگدستی آن دهقان زحمت کش کرد را به تهيدستی ساکنان حلبی آباد گره زند.

ادامه دارد
massoud_eftekhari@yahoo.com
..............................................................................
توضيحات:
1- بخشی از اپوزيسيون همواره در تلاش برای چانه زدن با رژيم در جهت مشارکت در حاکميت بوده اند و بخشی هم به عنوان اپوزيسيون قانونی جز توهم آفرينی هيچ کمکی به پيشرفت مبارزه آزادی خواهی نکرده اند.
2- نام بردن از اين شخصيت ها از روی هدف يا تقدم خاصی نيست، بلکه برای ذکر نمونه مطرح شده اند و الا فراوان هستند رهبرانی که در طول تاريخ رنج آلود بشر، کاروان آزادی خواهی را رهبری کرده اند.
3-- مارکس در نقد برنامه سوسيال دمکرات های آلمان می گويد: " آزاده کسی است که ضرورت تاريخی مرحله ای را که در آن قرار دارد تشخيص داده باشد"
4 - طبيعی است که از هم دستان رژيم و هم کاسه های آمريکا و اسرائيل نمی توان توقع داشت مبارزه آزادی خواهی را رهبری کنند.
5- دکتر مهدی منتظر قائم. موانع سازماندهی نظام اجتماعی در ايران.
6- بافت قبيله ای و نفوذ بزرگان در تصميمات اجتماعي، حتی در شهر های بزرگ هم هنوز عمل می کند

 

 

رهبری سیاسی

 

جایگاه و جوانب آن

 

(بخش دوم)

 

مسعود افتخاری

 

بخش دوم این نوشتار در حالی منتشر می شود که سناریوی یک رویاروئی نظامی و پیامد های مرگبار آن هر روز ملموس تر وحیاتی تر می شود. در زورآزمایی جنون آمیز بوش و ملایان، هر حادثه ای محتمل خواهد بود. در دنیای کنونی سرنوشت انسان ها و سرانجام بحران ها را نه خود مردم و یا رهبران بشردوست که مافیاهای نظامی و اقتصادی و بازیگران سیاسی آنان رقم میرنند. راهزنان و آدم کشانی که لباس وکیل و وزیر و فقیه و کارشناس و نظریه پرداز به تن کرده، هم شریک دزد و هم رفیق قافله هستند.

 

در عین حال عصری که نسل ما در آن بسر می برد، آبستن حوادث بی شمار و از آن رو دائمأ در حال تغییراست. تحولات شتابان سیاسی مستلزم دینامیزم وهوشیاری نیروهای مترقی و آزادی خواه می باشد. نیروهایی که می توانند با جهت گیری صحیح و به موقع از سر درگمی و یأس و حیرت زدگی مردم جلوگیری کنند. وجود یک رهبری سیاسی با کفایت، ضرورتی تاریخی است تا در تقابل با مثلث ارتجاع، استعمار و مردم فروشان بر حق مسلم مردم ایران در تعیین سرنوشت خویش پافشاری و بر سه محور آزادی، استقلال و عدالت اجتماعی تکیه کند.

 

هرگاه مردم از معادله حذف شوند، جای خالی آنها را استبداد و یا استعمار خارجی پر می کند. تاریخ گواهی می دهد که بدون حضور فعال و آگاهانه مردم هیچ تحول سیاسی و اجتماعی پایدار و پردوام نبوده، سرانجام محکوم به شکست خواهد بود. افزون بر این، زندگی نشان می دهد که در مقابل اراده مردم هیچ نیرویی را یارای ایستادگی نخواهد بود. این را اگر نگارنده قبل از حرکت اخیر مردم فرانسه در اعتراض به قوانین ظالمانه و تبغیض آمیزسیستم حاکم می گفت قدری آرمان گرایانه می نمود. اما نگاه کنید که چه سان حرکت به موقع، یکپارچه و نیرومند مردم فرانسه در یک تظاهرات چشمگیر چند میلیونی، خواب را از چشم صاحبان سرمایه و اقلیت قانون گذار می رباید و آنها را بلافاصله به عقب نشینی و هزیمت وا می دارد.

 

افسوس که در مورد کشور ما ماجرای دیگری جریان دارد. بخش عمده مردم اما با همه تمایلی که به تغییر اوضاع دارند در نبود یک نیروی پیشرو که شایسته رهبری این اکثریت ناراضی باشد، در انتظاری مملو ازتردید و دلهره بسر می برند.

 

در بخش نخست این نوشتار به ضرورت وجود رهبری سیاسی، تعریف، ویژگی ها و موانع فرا راه آن اشاره کردیم. اینک این مبحث را با ادامه مواردی که راه بند یک رهبری سیاسی هستند پی می گیریم.

 

موانع فرا راه رهبری سیاسی (ادامه) و

 

رفتار تطبیقی مردم ایران با دیکتاتوری

 

در بررسی تاریخ ایران می بینیم که مردم مناطق مختلف به دلیل گستردگی اقلیمی و نبود زیر ساخت های لازم، به ویژه در زمینه راه و ترابری و امکانات ارتباطی، به شکلی پراکنده از هم زیست کرده و از دیرباز دستخوش ناامنی وحمله و غارت و زورگوئی باندهای محلی بوده اند. زمینداران و سایر گروهای با نفوذ، دمار از روزگار کشاورزان و اقشار ضعیف و فرودست مناطق در می آورده اند. بدتر از همه راه زنان مسلح بوده اند که به جان و مال مردم تجاوز می کرده اند. دقیقا به همین سبب هرگاه حکومت مرکزی موفق به ایجاد امنیت و ثبات اجتماعی می شده است و مردم می توانسته اند بدون ترس و واهمه از زورگویان محلی، امرار معاش کنند از آن حکومت مقتدرحمایت می کرده اند. از این رو انوشیروان، رضا شاه وسایر شخصیت های مقتدر، در ابتدای قدرت گیری از نفوذ توده ای برخوردار بوده اند.

 

هجوم نیروهای بیگانه مثل مغول ها و اعراب هم مزید بر علت شده، به اعتماد به نفس مردم درتعیین سرنوشت خویش آسیب های اساسی وارد آورده اند. رهبران قاطع و حاکمان تمامیت گرا از آن رو مقبول بوده اند که با وعده تأمین امنیت و رفاه به قدرت رسیده اند. دیکتاتورها پس از قدرت گیری طبیعتا به رفاه و امنیت مردم توجه نکرده، برای استقرار حاکمیت تام وتمام خود آزادی ها را با تصویب قوانین دلخواه خود منکوب کرده اند. با این حال مردم به تدریج به احکام و قوانین ظالمانه آنان خو کرده و تن داده اند. این واقعیت که دیکتاتوری خود عامل بی حقوقی و منشأ نا امنی است، در ذهنیت مردم ما به درستی جا نیافتاده است.

 

بررسی های ناریخی نشان می دهد که مردم ما تاریخا در پی رهایی و نه الزاما آزادی بوده اند. از سوی دیگر مردم ایران هیچگاه آزادی را به معنای مدنی، سکولار و امروزی آن تجربه نکرده اند و لذا هیچ سابقه ذهنی و تصویر روشنی از آن ندارند وجای شگفتی نیست اگر به اهمیت آن واقف نباشند.

 

عنصر ناآگاهی و عامل بیسوادی هم، بی تردید نقش خاص خود را در این تطبیق منفعل با دیکتاتوری ایفا نموده است. سه عامل باعث می شود که مردم در انقلاب شرکت نکنند، جهل و نفع و ترس . همین سه عامل را می توان در توضیح رفتار تطبیقی مردم با دیکتاتوری به کار برد.

 

خصلت های ضد تشکیلاتی

 

شاید در تاریخ کمتر جنبش آزادی خواهی تا به این اندازه تفرقه، تشتت، تکروی و همگریزی وجود داشته است. سرکوب و تحقیر در روند تکوین شخصیت ما، از خانواده گرفته تا استبداد حاکم در جامعه و نیز در طول تجاوزهایی که به کشور ما شده، آثار زیانباری بر رفتار جمعی ما باقی گذاشته است. این تحقیر و در هم شکستن شخصیت و حرمت های فردی، نیاز ما به تایید شدن و " فرد" بودن را بی اندازه کرده است. به همین سبب ما به عنوان فرد و در حوزه تلاش های انفرادی خوب می درخشیم. کم نیستند ایرانیانی که فی المثل در زمینه های علمی و یا نظری بسیار موفق هستند و بر جایگاه رفیع اندیشه و علم تکیه می زنند. اما هرگاه که می خواهیم با هم، فعالیتی را سامان دهیم، زخم های کهنه و آسیب های مخفی دهان می گشایند و ما را زمین گیر می کنند. بلند پروازی بیمارگونه و ترس بی مورد و نامعقول از انتقاد، تلاش های ما برای همگرایی را ناکام و بی حاصل گذاشته است.

 

در عین حال عامل اصلی شکست تشکل ها و اتحاد ها، صرفا با خصلت های منفی و مخرب فردی قابل توضیح نیست. به نظر نگارنده عمده ترین علت شکست این حرکت ها به ضعف آن ها در هدفگذاری و تعیین استراتژی بر می گردد. پیش از اینکه به این پرسش پاسخ داده شود که چرا و چگونه کنار هم باشیم و مبارزه کنیم، ابتدا روی عنصر اجتماع و اتحاد تاکید شده و سپس به دلیل ناروشنی اهداف، وظایف عملی و برنامه های مرحله ای، نیروهای موجود در اتحاد، دچار سردرگمی و اتلاف وقت وانرژی شده به تدریج به فعالیت های منفرد و پراکنده قبلی برگشته اند. این اتحاد ها عموما بعد از مدت کوتاهی به دلیل نداشتن پلاتفرم عملی و مشخص به کلوب های بحث و گفتگو و به مکانی برای جدل های کلامی و نظری تبدیل شده اند. نمونه ملموس و زنده این معضل، اتحاد جمهوری خواهان لائیک می باشد. این اتحاد (گذشته از حضور عناصر استحاله چی و فرصت طلب که بی تردید از همان آغاز به وجهه آن آسیب زده و شانس توفیق آن را تنزل دادند) در برگیرنده افراد توانمندی بود که از سابقه مبارزاتی طولانی و توان اجرائی – تشکیلاتی بالائی برخوردار بودند. اما نه در جلسه موسس و نه هنوز هم، روشن نیست که این اتحاد قرار است کدام اهداف مشخص را دنبال کند و ماموریت اصلی آن چیست. طبیعی است که آن رهرویی که سرمنزلش نا پیداست هرگز به مقصد نخواهد رسید.

 

گسست فکری- آرمانی بین دو نسل قبل و بعد از انقلاب

 

در تاریخ کشورها معمولا نسل های گذشته الهام بخش و راهنمای نسل های بعد از خود بوده اند. به عبارت دیگر کار ناتمام و تلاش های نافرجام نسل قبلی، توسط نسل بعد از آن ادامه یافته و به سر منزل پیروزی رسیده است. فی المثل در عصر روشنگری و در جریان رنسانس در غرب، روند سکولاریسم و جهت گیری روشنفکران به سمت خردگرایی و تفکر علمی متوقف نمی شود بلکه از نسلی به نسل دیگر منتقل و ارتقاء می یابد. نسل های جدید از فضای آزاد و فرصت هایی که توسط نسل پیش از خود فراهم شده، درجهت تهاجم بیشتر به خرافات مذهبی و کلیسا و برای نهادینه کردن سنت های دمکراتیک، زمینی و مدرن بهره می جویند.

 

در کشور ما بعد از انقلاب روندی معکوس طی شد. یعنی فرزندان نسلی که انقلاب کرده و محرومیت ها و هزینه های سنگینی را متحمل شده بودند، راه پدران خود را ادامه نمی دهند. نسل بعد از انقلاب که در زمان جنگ و در هم ریختگی روحی و بحران اقتصادی و اجتماعی ناشی از آن به دنیا آمده بودند تا خواستند بالغ شده و به خود آیند با یک دیکتاتوری مذهبی عقب مانده و خشن و قرون وسطایی مواجه می شوند که امکان بازی و تفریح و رشد آزاد را از آنها سلب می کند.

 

این نسل می بیند که انقلاب با خود ، جنگ، بیکاری، بی حقوقی، سرکوب وارتجاع به ارمغان آورده است. از این رو نسل جدید نه تنها اهداف انقلاب و تلاش برای تحقق آرمانهای آن را دنبال نمی کند بلکه در بسیاری موارد، رفتار و حرکت سیاسی نسل پیش از خود را نکوهش میکند. نسل جدید در کشوری چشم به حیات می گشاید که تاریخا و در قیاس با تحولات بین المللی و تاریخی قاعدتا می بایست در حال گذار به مدرنیته باشد. او می بنید که در گوشه و کنار جهان تابوها و دیکتاتورها در هم میریزند و زنجیرها گسسته می شوند اما در کشور او زمان به عقب بر میگردد و گزمه های ارتجاع تیغ برکف بر هر کوی و برزن با شلاق و تعزیر به " امربه معروف و نهی از منکر!!" مشغولند.

 

حاکمیت سیاسی از این نسل نمی پرسد که روزی چند ساعت کتاب می خواند و یا در کدام زمینه علمی می خواهد نو آوری کند، دغدغه ارتجاع حاکم اما این است که روسری او به طرزی مکتبی گره خورده باشد و یا یخه و آستینش خلاف شرع مقدس فقهی باز و بسته نباشد. زنان و دختران جوان در می یابند که زن بودن خود یک جرم است و مردان می بینند که برای اینکه چند قدم با دختران هم سن وسال خود راه بروند می بایست به نگهبانان شب و پاسداران تاریکی، شناسنامه نشان دهند. به این ترتیب این نسل در منگنه کشش های عاطفی و میل درونی به رشد و تمدن از یک سو و تلاش حاکمیت برای واپس کشاندن او از سوی دیگر، گرفتار می شود. واکنش او هم طبیعی است. یا به اعتیاد، ابتذال و بی بند وباری روی می آورد و یا سر در گریبان فرو برده افسرده و مایوس می شود. هر دو رویکرد به مرگ تدریجی او منجر می شوند.

 

بخش ناچیزی از این نسل که از امکانات حداقل برای فرار از این جهنم بهره مند است کشور را ترک و به تبعید و مهاجرت روی می آورد تا در کشور میزبان اشکال دیگری از تحقیر و بی حقوقی را تجربه کند. این یک کمدی _تراژدی هولناک اما واقعی است. مسخره است چون تاریخ مصرف حاکمیت های قرون وسطایی به سر رسیده است. دلخراش است چون این فاجعه در کشوری اتفاق می افتد که بیشترین پتانسیل رشد و شکوفایی را در خویش نهفته دارد. کشوری با منابع طبیعی بیکران و جمعیت بسیار جوان.

 

در این میان هستند جوانانی که از همه موانع موجود عبور می کنند و با وجود همه صلابتی که زندگی تحت حاکمیت مرتجعین نشان می دهد و با اینکه گورستان ها را از همکلاسی ها و همبازی های خود انباشته می بینند، می کوشند راه ناتمام پدران خود را ادامه دهند. هم آنها هستند که در جنبش دانشجویی، اعتراضات کارگری و در اجتماعات معلمین و محصلین، پرچم مبارزه آزادی خواهی را برافراشته نگاه می دارند و مشکلات آن را هم به جان می خرند. همه ی امیدها به همین بخش از نسل جوان ما گره خورده است.

 

( به این دلاور انسان ها باید گفت: " صمیمانه ترین ترین درود های ما نثارتان باد". نه از ارتجاع بترسید و نه استعمار. مردم فروشان را هم بگذارید در کریدورهای سازمان ملل و سنای آمریکا و جلسات مخفی خود را به حراج بگذارند. با حضور شما در صحنه معادلات سیاسی و با هوشیاری مردم ایران ، کشور ما ازاین پیچ سخت هم به سلامت عبور خواهد کرد و بر لاشه در هم شکسته حکومت ملایان بنای ایران آباد و آزاد فردا را پی خواهد ریخت. اراده تان پرقوام و گام هایتان استوار باد).

 

ادامه دارد

  آوریل 2006 ---- 1 اردیبهشت 1385

 

رهبری سياسی,
جايگاه و جوانب آن
مسعود افتخاری

بخش آخر

 

مقدمه
هدف نگارنده از قلم زدن در مورد رهبری سياسي، تدوين يک رساله آکادميک و تئوريک نبوده است، چرا که می توان در ارتباط با مقوله "رهبری" کارهای کارشناسانه و پژوهشی انجام داد. اين نوشته همزمان با پی گيری تحولات سياسی در ايران و به تدريج نگاشته شده است. تاخير بين بخش های مختلف آن هم صرفا از اين منظر بوده است. هدف نهايی اين نوشتار، برجسته نمودن بحث رهبری سياسی و تاکيد بر ضرورت آن به مثابه يک حلقه مفقوده مهم در راستای پيروزی مبارزه آزادی خواهی و در شرايطی است که کشور ما در آستانه تحولات شگفت انگيزی قرار گرفته است.
اجازه دهيد قبل از ورود به بخش نهايی اين نوشتار نگاهی به اوضاع جاری کشورمان بيفکنيم.

 

بيش از يک سال از بحران موسوم به تهیه انرژی اتمی و يا به زعم غربی ها توليد سلاح اتمی می گذرد. مسئله تهيه سلاح اتمی و دسترسی رژيم به اسلحه کشتار جمعي، محملی برای دست اندازی به کشور ما، بازی های ديپلماتيک و اعمال فشار از جانب رژيم و قدرت های استعماری بر مردم ما شده است. اين فشارها بيش از هر چيز جنبه روانی دارد. چشم انداز تحريم اقتصادی به مثابه اسلحه کشتار جمعی و به دنبال آن، حمله نظامي، خواب را از چشم هر ايرانی آزاده ربوده است.
جمهوری اسلامی از ابتدای روی کار آمدن، به خوبی دريافته است که موثرترين شيوه انجماد جريان انديشه در ايران، کشاندن ملت ما به بحران های خارجی با ابعاد گسترده است. رژيم همواره کوشيده است که انديشه تحول و بويژه سرنگونی را آچمز و منجمد کند.
ببش از 8 سال جنگ با عراق که رژيم مسئول تداوم آن بود، توانست هنگامه ای فراهم نمايد که در آن، سرکوب سياسی و بحران های اقتصادی و اجتماعی به حساب جنگ و وضعيت فوق العاده گذاشته شود. رژيم در آن روزها بيش از بودجه عمران و آبادی روستاها خرج تبليغات جنگ می کرد و هرگاه کارگران، کارمندان و ساير اقشار جامعه به تاخير حقوق ماهانه و سايرناهنجاری ها اعتراض می کردند، بانگ سران رژيم بلند می شد که: " ايهاالناس ما در وضعيت جنگی به سر می بريم". در همان حال رژيم از " موهبت الهی" جنگ بهره مند شده، جامعه را از آخرين قطره آزادی تهی نمود. همين موهبت الهی جنگ بود که توانست قتل عام هزاران زندانی سياسی در سال 67 را ميسر سازد.
رژيم زمانی که سرکوب نيروهای آزادی خواه درداخل کشوررا به تمام و کمال انجام می دهد، با خيال راحت به تعقيب و ترور اپوزيسيون در بيرون مرزها می پردازد و دهها شخصيت و فعال سياسی به شيوه های گوناگون ترور می شوند. رژيم می داند چه می کند. در اين پروسه حذف و ترور، دو هدف عمده را دنبال می کند. نخست گسترش ترس و وحشت بر فضای تبعيد و از آن طريق تخليه پايگاه اجتماعی اپوزيسيون در خارج مرزها و دوم ذبح و زير آب کردن سر اپوزيسيون. خوشبختانه درنيل به هدف دوم ناکام می ماند.
رژيم در اين سال ها همواره از تاکتيک جنگ و گريزاستفاده کرده است. هرگاه که شرايط را برای سرکوب و خفقان مساعد ديده است، به تهاحم به حقوق مردم و صف مبارزه آزادی خواهی دست زده و فاشيست ترين جناح ها را به جلوی صحنه رانده است. اما آنگاه که مبارزات مردم، فشارهای بين المللی و افشاگری های اپوزيسيون راه بند سرکوب عريان شده است، عقب نشينی کرده، نرم تنان حاکميت را برای نمايش مظلوم نمايی و در جهت فريب افکار عمومی به مسند رياست جمهوری و غيره نشانده است. مثلا زمانی که در نتيجه ترورهای پياپی و علني، کوس رسوايی رژيم نواخته شده و در آلمان وفرانسه و سويس و ايتاليا مهر تروريسم سازمان يافته و دولتی بر پيشانی اش زده می شود، فتنه اصلاحات را تدارک می بيند و با رو کردن کارت " دوم خرداد" و برآمد خاتمي، هم دنيای خارج را می فريبد و هم مردم داخل کشور را پشت سر"اصلاح طلبان" به خط می کند و با وعده گشايش سياسی به دنبال نخود سياه می فرستد.
در نتيجه ، رژيم با تلاشی نه چندان صعب، هم صف جامعه جهانی عليه خود را می شکافد و هم اپوزيسيون را فريب داده با ايجاد توهم نسبت به اصلاحات، آن را بيش از پيش متفرق می کند. به اين ترتيب می بينيم که رژيم با تعيين تاکتيک و قواعد بازي، عملا همواره يک يا چند گام از نيروهای آزادی خواه جلوتر بوده است.
اکنون نيز بحران موسوم به " انرژی هسته ای" طرفند جديد رژيم و تاکتيکی بسيار برنده برای ايجاد زلزله در جنبش سياسی و گمراه کردن و درگيرنمودن آن در يک بازی اهريمنی است که در يک طرف آن استعمار توسعه طلب چنگ و دندان نشان می دهد و در طرف ديگر رژيم، هم به درشت گويی و دهن کجی کردن و هم به مظلوميت و مشروعيت طلبی دست می زند. رژيم موفق شده است با محوری نمودن بحران هسته ای و تبديل آن به يک مسئله ملي، هم کل جامعه ايرانی را در حالت کشنده ترس و انتظار آچمز کند و فکر سرنگونی را از صدر اولويت هايش بربايد و هم اپوزيسيون را از فعاليت سياسی رو به آينده باز داشته، او را به نوعی ژرناليزم تبديل کند که کار اصلی اش، تعقيب اخبار مربوط به بحران هسته ای و يا تجزيه و تحليل اين بحران است. اين نقش را رژيم بر اپوزيسيون تحميل و اپوزيسيون هم آن را پذيرفته است. رژيم با اين تاکتيک موفق شده است مبارزه آزادی خواهانه را به حالت تعليق در آورد.

 

از دگر سو، استعمار با صرف هزينه های بسيار و خريد و بکارگيری بازيگران سياسی و تبليغات چشمگير بر پريشان فکری و گل آلود نمودن جو حاکم بر اخبار و تحولات کشورمان دامن می زند.

 

نيروهای آزادی خواه و مستقل می بايست جدا از مانورها و ترفند های رژيم و طرف استعماری اش، وظايف عملی مشخصی برای خود قائل باشند و با تشخيص به موقع سمت و سوی تحولات و سنجش نبض سياسی جامعه، راه کارهای عملی برای برون رفت از اين بحران ارائه نمايند. هدف گذاری و انتخاب تاکتيک های درخور، تنها زمانی ميسر می شود که اين نيروها از انسجام فکری و تشکيلاتی مشخصی برخوردار باشند. ارتقاء جنبش سياسی به چنين کيفيتي، زمانی تحقق می يابد که جريان آزادی خواهی از رهبری ذيصلاح، مردمی و مستقل از استبداد و استعمار بهره مند شود و اين همان مشکل پايه ای است که پيام اصلی اين نوشتار می باشد.
روشن ترين شاخص فقدان رهبری سياسی و خلائی که در فضای سياسی جامعه ايران ايجاد نموده است، حضور و فعاليت متناوب بختک های سياسی و عناصر فرصت طلبی است که هر چند گاه يک بار مردم را به دنبال خود می کشند و وعده پيروزی قريب الوقوع در عرصه آزادی های سياسی و يا تحول در ساختار حاکميت می دهند. اينان با سوار شدن بر مرکب اعتماد موقتی مردم، در عين حال برای خود جايگاه ويژه و گاها رهبری کننده قائل شده با جناح های غالب و مغلوب استعمار باب مذاکره و معامله می گشايند. اينان با طرح و تبليغ روش های ,مسالمت آميز, نه در صدد نجات رژيم(که اين مرده را هيچ عيسائی يارای زنده نمودن نيست) بلکه برای ارائه يک چهره انسان دوستانه از خود مردم را در توهم سياست گام به گام که حداکثر بازدهی آن بهره مندی از ته مانده سفره ای است که رژيم به اين نوع از اپوزيسيون می بخشد فرو می برند.
دريغا که بخشی از نيروهای آزادی خواه در اپوزيسيون مستقل، با نقد و توجه بيش از اندازه به اين بختک ها و بازيگران بی آينده، هم انرژی محدود خود را هرز می برند و هم با جنجال پيرامون اين عناصر به معرفی و تبليغ بيشتر آنها دامن می زنند.

 

بخش پايانی مبحث رهبری سياسی را با توضيح محوری ترين وظايف و چگونگی تدارک
اين رهبری به اتمام می رسانيم.

 

وظايف اصلی رهبری سياسی
1- شناختن مشکلات و موقعيت های جامعه
رهبری سياسی درکشوری با موقعيت ايران ناگزير است استراتژی و چشم اندازهای ضروری مبارزه را منطبق با پتانسيل ها و اهرم ها ی واقعی و عينی جامعه تنظيم کند. آرمان گرايی های دهه پنجاه که در فردای بهمن 57 نيز ادامه يافت و تحميل و تعميم ذهنيت سياسی و ايدئولوژيک به بستر عينی مبارزه نتيجه اش آن خواهد شد که شاهدش هستيم. به هرز رفتن نيروها و به گل نشستن کشتی سرنگونی. بازتاب قانونمند چنين رويکردی نه تنها به تداوم ديکتاتوری و تثبيت استبداد منجر شده است، بلکه پيامدهای روانی آن که در شکل سرخوردگی نسل جوان، تخريب اعتمادها، درجازدن مبارزه و انفعال نيروهای سياسی و روی آوردن به زندگی عادي، بارز می شود، هزينه ای بسا سنگين تر بر دوش ما می گذارد.
از اين رو شناخت دقيق و علمی ديناميزم تحولات اجتماعی و داشتن تصويری روشن از جامعه، مردم و مطالبات ضروری آنان، مبرم ترين وظيفه رهبری سياسی است. رهبری سياسی بايد بداند سناريوی مبارزاتی خود را بر مبنای کدام پارمترهای مشخص اجتماعی ، اقتصادي، فرهنگی و سياسی تنظيم کند.

 

  2-هم فاز نمودن جنبش سياسی-تشکيلاتی با حرکت عمومی جامعه
مبارزه آزادی خواهی هدفی در خود و يا پروژه ای از قبل تعيين شده نيست. از بيرون و به شکل اراده گرايانه هم قادر نيست به ظرفيت های عينی جامعه تحميل شود. مضمون و مخاطب اين مبارزه، مردم و نيازهای فوری و مشخص آنهاست(1). توجه به اين حقيقت است که در فراز و نشيب های مبارزه، الويت بندی ها را سمت و سو می دهد. به همين سبب در مرحله ای می بايست به مسائل صنفي، معيشتی و اقتصادی توجه بيشتری نمود و در فازی ديگر آزادی های دمکارتيک به صدر مبارزه کشانده می شود.در اينجا طبيعتا منظور نگارنده، تفکيک مکانيکی و ساده سازانه مشکلات سياسی و اقتصادی ويا تعطيلی بخش هايی ازمبارزه آزادی خواهانه نيست بلکه توجه به مشکلات عمده مردم در هر مرحله مشخص از جنبش سياسی و تمرکز روی آن بخش از مطالباتی است که برای مردم از الويت درجه اول برخوردارند و به اصطلاح تضاد اصلی هستند. تنها در اين صورت است که خواست مردم با هدفگذاری های رهبری سياسی همفاز می شود.
اختلاف فاز رهبری سياسی و توده های مردم می تواند ارتباط او را با قاعده جامعه با دشواری های اساسی مواجه سازد و افزون بر آن زبان مشترک رهبری و توده مردم در بر خورد با حاکميت را متفاوت و ناهمسو نمايد.
تطبيق پويا با پيچيدگی های مبارزه و تشخيص مطالبات ضروری و مبرم مردم، تنها راهی است که جنبش سياسی را از دانشگاه ها، نشست های تشکيلاتي، کلوب های روشنفکری و سالن های سخنراني، به کوچه و خيابان و به متن جامعه که بستر اصلی مبارزه است منتقل می کند.
رهبری سياسی بايد بداند که نه قيم مردم است و نه ناجی ملکوتی آنان. مردم خود می بايست برای احقاق حقوقشان به ميدان بيايند. وظيفه رهبری ايجاد بستر مشارکت مردم در تمام سطوح مبارزه است. بستری که در آن برای هر شهروند ايرانی با هر درجه از مايه گذاری فضای مداخله و مشارکت در زندگی سياسی وجود دارد. بايد توجه داشت که جای خالی مردم را در جنبش سياسی هيچ عامل ديگری بجزنيروهای ضد آزادی( استبدا يا استعمار) اشغال نمی کند. بی دليل نيست که پاره ای نيروهای سياسی آنگاه که از دست يابی شتاب زده و از بالا به قدرت سياسی ناکام می مانند به هر سازشی دست می زنند و ناگزير می شوند با ارتجاعی ترين محافل استعماری و يا وحشی ترين جناح استبداد کنار بيايند. چنين دگرديسی هايی تنها در غيبت مردم امکان پذير و خود محصول اين خلاء می باشند.

 

3- ايجاد گفتمان آلترناتيو برای حاکميت استبدادی
نقش رهبری سياسی در انتقاد و نفی حاکميت موجود و شعار و افشاگری و مبارزه منفی خلاصه نمی شود. نقش عمده تر رهبری سياسي، معرفی گفتمانی است که حاکميت را به چالش کشيده و حاوی راه کارهای روشن وشفاف برای برون رفت از بحران ها باشد. نقص عمده ای که تا کنون جنبش سياسی از آن رنج برده است، طرح و تبليغ چه نبايد کردهاست. نيروهای سياسی اعمال و رفتار رژيم را نفی و تقبيح نموده اند. اين شيوه، پيام مشخصی برای مردم که خود از نزديک با استبداد درگيرند ندارد. مردم انتظار دارند که جنبش سياسی در زمينه چه بايد کرد ها هم حرفی برای گفتن داشته باشد. از اين رو پلاتفرم های روشن و شفاف با اهداف وظايف اجرايی و مرحله ای مشخص، لازم و ضروری است تا بتوان در عرصه های مختلف با حاکميت درگير شد(2).

 

4- احيای اعتماد در مردم
اعتماد از دست رفته مردم هم نسبت به بخشی از نيروهای آزادی خواه و هم نسبت به توان و نيروی خود در تغيير وضعيتی که رژيم بر آنها تحميل نمده است يک واقعيت انکار ناپذير است. تاريخچه فعاليت نيروهای سياسي، نحوه رويکرد آنان به مقوله مبارزه و شکل تنظيم رابطه و تماس آنان با مردم، گويای اين معضل است.
در اين راستا رهبری سياسی می بايست تلاش کند تا در ارتباط خود با مردم با صداقت، شفافيت و بی پرده صحبت کند. پيام ها، فراخوان ها، تحليل ها و رهنمود ها می بايست رو به مردم و خطاب به آنها باشد. امروزه ديگر تاريخ مصرف شعار های کهنه شده، افراشتن پرچم های ايدئولوژيک به قصد پر رنگ جلوه دادن راديکاليزم مبارزه و بخصوص جدل های روشنفکری و مناقشه های فرقه ای به سر آمده است. در چند دهه گذشته پاره ای نيروها به قدری در تبليغات و بويژه در ارائه آمار و ارقام موفقيت های خود از طرفی و اعمال رژيم از سوی ديگر، دروغ گفته اند که نه تنها مردم بلکه اعضا و هواداران سابق هم به آنها اعتماد ندارند. اين نيروها با دادن وعده های دروغين سرنگونی قريب الوقوع رژيم در مراحل مختلف، چهره ای يک چوپان دروغگو از خود تصوير نموده اند. مهمترين عامل بی اعتمادی اما، همراهی و همسازی پاره ای از اين نيروها با استبداد و يا استعمار در مراحل مختلف مبارزه آزادی خواهی در چند دهه اخير بوده است. به عبارت ديگر زير پا گذاشتن اصل استقلال در روند مبارزه، موجب روی گردانی مردم از چنين نيروهايی به طور خاص و کل اپوزيسيون به طور عام شده است.
5- ايجاد زبان مشترک در دو نسل قبل و بعد از انقلاب.
يکی از عمده ترين موانع فرا راه سرنگونی رژيم و خروج از بحران کنوني، انفصال فکری و تفاوت بينشی بين فعالين سياسی قبل از انقلاب و نسل بعد از آن است. اين تفاوت بينشی که به حق بايد از آن با عنوان "تفاوت فرهنگی" ياد کرد، به نسبت تفاوت سنی اين دو نسل عميق تر می شود. يعنی بين يک فرد سياسی هفتاد ساله و يک جوان بيست ساله به اندازه پنجاه سال فاصله فکری وجود دارد.
نسل جوان امروز ايران، عموما پيگير اهداف انقلاب نيست. از آن گذشته حتی انقلاب و انقلابيون دهه پنجاه را مسبب شرايط ناهنجار و مصيبت بار کنونی در کشورمان می داند. بی ترديد هزينه اين انقلاب را به قدری سنگين کرده اند و بار استبداد حاکم بر دوش اين نسل تا آنجا غير قابل حمل شده است که نسل جوان همه را با يک چوب می راند و بر فرق پدران خود چه در تبعيد يا در زندان تازيانه می زند.
اگر لوکوموتيو يک جنبش اجماعی وسيع همين نيروی جوان است، آنوقت می بايست فکری به حال آن کرد. نسلی که با گرايش به جلوه های کاذب و فريبنده فرهنگ بورژوائی( که با شاخص هاي، مصرف، تجملات و بی خيالی تجلی می يابد) از مسئوليت اجتماعی و تاريخی خويش و از تعهد در قبال سرنوشت کشورش بی اطلاع و يا در بدترين شق از اين مسوئليت می گريزد.
می بايست با نسل جوان با زبان خود آنها و به گونه ای قابل فهم به ديالوگ پرداخت. اين کار را با قرائت مجدد قرآن و يا مانيفست نمی توان انجام داد. اين نسل احکام تغيير ناپذير ملکوتی و دگماتيسم ايدئولوژيک با برچسپ "کارگری"را نمی پذيرد. بايد به زبان خرد و منطق و بر مبنای واقعيت های جاری زمان خودش با او به گفتگو نشست. بايد نيروی خرد و توان تعقل نسل جوان را به حرکت درآورد، در او حساسييت ايجاد کرد و پرسشهايی طرح نمود که به شکلی ملموس به آينده و سرنوشت او گره می خورند.
به عبارت ديگر می بايست با طرح يک انديشه نو در جامعه و با برجسته نمودن مشکلات واقعی نسل جوان، موجبات مداخله و مشارکت اين نسل در مبارزه سياسی را فراهم نمود.

 

6- روشنگری گسترده در برخورد به مسئله ملی و جنبشهای منطقه ای.
در شرايط کنونی و با توجه به بحران های همه جانبه ای که کشور ما در آنها گرفتار شده است، اين تهديد وجود دارد که مطالبات به حق هموطنان ما در نقاط مختلف ايران و بويژه در مناطقی که سابقه تاريخی مبارزه برای مطالبات منطقه ای و ملی وجود دارد، به کانال های انحرافی ناسيوناليزم کور غلطيده و با گسست از مبارزه عمومی وسراسری مردم ايران برای آزادي، به يک عامل بازدارنده در مسير جنبش سياسی سراسری تبديل شده، بخشی از نيروها را به هرز ببرد. در شرايط کنوني، جريان انتقال انديشه از جانب نيروهای مستقل و آزادی خواه به مردم تا حدود زيادی مسدود می باشد. نداشتن دسترسی به افکار عمومی ساکنان اين مناطق و کارزار تبليغاتی و جو تحريف و سانسوری که هم از طرف استبداد و هم استعمار اعمال می شود، عملا دست نيروهای نامردمی يعنی بورژوا- فئودال های بومی و سرکردگان قبيله ای را باز می گذارد تا اعتراضات اين بخش از مردم ايران را که در پاسخ به ستم بی سابقه رژيم فوران يافته است، به اهرمی در دست استعمار و در بدترين حالت به هيزم تنور يک جنگ خانمانسوز داخلی مبدل نمايند. اين سناريوی وحشتناکی است که نه هموطنان ما در اين مناطق به آن وقف هستند و نه آرزويش را دارند.
رهبری سياسی می بايست با کار روشنگرانه گسترده در اين مناطق، زيان های تاريخی گسست از مبارزه سراسری و دل بستن به مطالبات محدود منطقه ای را برجسته نمايد. بايد انديشه آزادی و استقلال که تنها راه رشد و شکوفائی همه ايران است را به اين بخش از هموطنان مان منتقل نمود. بايد گفت که نه در تاريخ ايران و نه در هيچ جای ديگری از دنيا، مبارزات منطقه اي، مستقل از جريان اصلی مبارزه سراسری برای آزادي، سرانجام تاريخی موفقی نداشته و حتی در صورت اخذ امتيازات محدود از تداوم و ثبات لازم برخوردارنشده است. افزون بر اين، چنين مبارزاتی با گسست از پيکره جنبش عمومی مردم، به آسانی سرکوب و يا به انحراف رفته اند. نمونه کردستان عراق، سازش رهبران اين جنبش با استعمار و تبديل اين حرکت حق طلبانه، به سکويی برای تأمين مطامع استعماري، بسيار عبرت انگيز می باشد.

 

7- پاسخ به مسئله پراکندگی جنبش سياسی و نبود يک تشکيلات فراگير.
شايد يادآوری اين واقعيت که يکی از مهمترين دلايل شکست جنبش های آزادی خواهی در تاريخ معاصر فقدان يک تشکيلات سراسری و فراگير بوده است، توضيح واضحات تلقی شود اما بهای سنگينی که بابت اين مسئله در جريان کودتای 28 مرداد 32 عليه دکتر مصدق پرداخت شد و تداوم ديکتاتوری به مدت 25 سال بعد از آن، نمونه تاريخی و فراموش نشدنی است که ظاهرا درس چندانی به مبارزين سياسی نداده است. هم اکنون در اپوزيسيون و بر روی کاغذ احزاب و سازمانهای سياسی زيادی را می توان نام برد. اما هيچکدام نه برد سراسری و فراگير ندارند و نه از ارتباط قابل قبولی با جامعه برخوردار می باشند و دقيقا به هيمن دليل هم از تدارک يک جنبش سياسی نيرومند ناکام مانده اند.
با توجه به آفت های سکتاريستي، وجود برج و باروهای ايدئوژيک و ناکام ماندن اتحادهای قبلی که تلاش نمود ه اند استقلال نيروهای شرکت کننده در اتحادها را ناديده بگيرند، تنها شکل ممکن يک تشکيلات سراسری ( به معنای يک ظرف عمومی برای مشارکت خود مردم در امر مبارزه) تشکيل يک جبهه است. جبهه ای که فوری ترين و ( برای مردم) ملموس ترين و قابل فهم ترين اهداف را در صدر تلاش های خود قرار می دهد.

 

سخن آخر:
تدارک رهبری سياسی
در بالا تلاش نموديم تصويری از رهبری سياسی و وظايف آن به دست دهيم. اين تصوير در اجمالی ترين صورت به اين ترتيب قابل جمع بندی است: جنبش سياسی فاقد رهبری فراگير و شناخته شده است. اين رهبری می بايست از ويژگی های عام رهبری (همچون ساير جنبش های آزادی خواهی) برخوردار باشد. اين مشخصات عبارتند از:
1- برخورداری از بينش 3مبارزاتی وانتقال آن به جامعه
2- توان نظر سازي، توليد انديشه بديع و الحام بخشی
3- داشتن استراتژی روشن
4- معرفی تاکتيک مشخص
5- شناسائی تضاد و گره اصلی در مراحل مختلف مبارزه
6- شباهت به مردم ودر دسترس همگان بودن
7- متقاعد کنندگی ( توان مديريت اختلافات از طريق شنيدن نظرات، بحث و اغنا و ديلوگ آزاد)
8- توان اخذ تصميمات به موقع دربحران ها و ارائه راه های برون رفت از آن ها
9- رعايت اصول اخلاقی در جهت گيری سياسی( سرلوحه قرار دادن حقوق بشر)
10- انتقاد پذيری و پاسخگويی
11- صداقت و شفافيت در رابطه خود با مردم
12- شجاعت و خطر پذيری و تن دادن به الزامات رهبری سياسی
13- پای بندی به سه اصل استقلال، آزادی و دمکراسي،

 

چگونه می توان رهبری سياسی را تدارک ديد؟
با توجه به معادلات پيچيده ای که اين مرحله از تاريخ کشورمان و بحران های موجود فراسوی مبارزه آزادی خواهی قرار داده اند، نه مطلوب و نه ميسر است که از رهبری کاريسماتيک فردی سخن گفت. سابقه ذهنی مردم جز در موارد معدودی حاکی از اين است که در کشور ما رهبران فردی با سلام و صلوات به جايگاه رهبری منتصب اما با خون و درد و رنج به پايين کشيده شده اند. تاريخ ايران سرشار از خيانت به اميد و اعتماد مردم از جانب اين "رهبران" است.
طبيعی ترين و عملی ترين نوع رهبري، تلفيق و ترکيب خرد جمعی پراکنده در پيکر جنبش آزادی خواهی است. شانس پيروزی يک رهبری سياسی در دمکراتيک بودن، شورايی بودن و فراگيری گرايش های متعلق به اقشار گوناگون مردم است.
بلوک بندی های ايدئولوژيک، نگاه تونلی به مشکلات و واقعيت ها جامعه ايران، راهبند يک همگرايی اصولی و ضروری شده است و امکان شکل گيری يک رهبری سياسی نيرومند و فراگير را به حداقل رسانده است. در حقيقت، جهت گيری سازمان ها، احزاب و محافل سياسی ايرانی و برداشتی که از اتحاد ها دارند، همطراز جوامع پيشرفته، مدنی و سکولار است. صف آرايی نيروهای سياسی به شکل کنونی در جامعه ای مثل ايران پرش از فراز 100 سال کار دمکراتيک در عرصه فعاليت های حزبی سنديکايی و غيره است، روندی که در غرب طی شده است. چنين رويکردی در جوهر خود شرايط حاکم بر کشورها غربی را( بی اعتنا به واقعيت های فرهنگی ،اجتماعی و تاريخی حاکم بر کشور ما) به فضای سياسی در ايران، تعميم داده و در صدد تحميل خود بر اين واقعيت هاست. غفلت از پتانسيل های واقعی جامعه به بيگانگی مردم با پلاتفرم ها و آرايش نيروهای سياسی و نيز به شکاف عظيم ميان مردم و فعالين سياسی منجر شده است.

 

يک رهبری شورايی متشکل از نمايندگان تشکل ها و فعالين سياسی منفرد و نيزنمايندگانی از قاعده جامعه بويژه از جانب کارگران و زحمت کشان4 به منظور ارتباط ارگانيک و انتشار رهبری در تار و پود جامعه ضرورتی تاريخی است.
جنبش آزادی خواهی را نمی توان با نمايندگی نيمی از جمعيت کشور يعنی مردان رهبری کرد، از آن رو حضور چشمگير زنان در ترکيب رهبری سياسی امری بديهي، طبيعی و ضامن پيروزی آن می باشد.
رهبری سياسی در چنين شکلی نه جايگزين رهبران و دبيران احزاب و سازمان ها می شود و نه به استقلال تشکيلاتی و اجرائی اين تشکل ها آسيب می زند. جايگاه اين رهبری فرای همه افراد، تشکل ها، محافل و جريانات شرکت کننده و خود محصول و معدل آنهاست.

 

يک رهبری سياسی با ترکيب فوق که قرار است همه سطوح جامعه را نمايندگی کند، حاصل پروسه تشکيل يک جبهه متحد برای آزادی و دمکراسی و مستلزم تشکيل يک کنگره ملی برای تکوين خويش می باشد5.
مسعود افتخاری --- تيرماه 1385

 

توضيحات:
1- در سال 1994 در جلسه ای به مناسبت سالگرد تاسيس سازمان ملل متحد شرکت داشتم که در آن دانيل اورتگا رهبر ساندنيست ها و رئيس جمهور سابق نيکاراگوئه سخنرانی می کرد. از او که تازه قدرت را به رئيس جمهور راست و متمايل به آمريکا باخته بود، پرسيدند:علت شکست شما در انتخابات چه بود؟" اورتگا پاسخ داد: " گذشته از تحميل 10 سال جنگ داخلی که توسط امپرياليزم آمريکا تغذيه و حمايت می شد، اشکال اصلی ما در اين بود که به مشکلات فوری مردم توجه نکرديم. کانديدای جديد با طرح مسئله استخر تابستانی و ميادين فوتبال و مسائل به ظاهر پيش پا افتاده ای توانست نظر نيروی جوان را به سوی خود جلب کند. دست راستی ها هرگز با ما وارد بحث های ايدئولوژيک و يا حتی سياسی نشدند. آنان روی مشکلاتی انگشت گذاشتند که به زعم ما در سايه جنگ مجالی برای پرداختن به آنها نبود اما به هر صورت مشکلات واقعی و انکار ناپذير بودند. آنها همچنين از نابسامانی های اقتصادی بهره جسته آراء را علنا با پول خريدند. "
2- تا کنون تاکتيک های اتخاذ شده يا تندروانه و نظامی بوده، که خود سبب محدوديت تعداد شرکت کننده شده و يا آنقدر سازشکارانه و محافظه کارنه بوده است که عملا يک گام از مردم عقب تر مانده است. کمتر نيرويی تا کنون تلاش نموده است به همه تاکتيک های ممکن و به تلفيقی از همه آنها دست بزند.
Vision3-
4- دانشجويان، آموزگاران، اساتيد دانشگاه و ساير اقشار جامعه که برای امرا معاش ناگزير از فروش نيروی فکری يا فيزيکی خويش هستند جزو نيروهی زحمتکش محسوب می شوند.
5- در نوشتاری تحت عنوان " جبهه متحد مردم سالاری " به شرايط تشکيل جبهه و کنگره موسس آن پرداخته شده که خوانندگان را به اين مقاله ارجاع می دهيم. در اين مقاله همچنين مرزها و چارچوب لازم برای چنين جبهه ای تشريح شده است.