نگاهی به چند معضل گره ای جنبش آزادی خواهی ایران                                

مسعود افتخاری

به نظر می آید که اکنون دیگر زمان آن فرارسیده باشد که فعالین و به ویژه پیش کسوتان جنبش آزدی خواهی ایران بپذیرند که این جنبش در بحران است. یک بحران جدی که انکار آن تنها به ژرفا و تعمیق بیشتر آن دامن می زند. بحران نبود طرح و سیاست مشخص برای گذار از طلسم استبداد مذهبی به آزادی و مردم سالاری. این بحران جدید نیست اما اکنون دیگر ابعادی غیر قابل قبول یافته است.

ما چگونه به اینجا رسیدیم؟  چرادر تاریخ کشور ما دیکتاتورها جا ی خود را به همدیگر می سپارند و ما از چاله به چاه و از یک کویرسیاسی به شوره زاردیگری گرفتار می شویم؟ چرا جنبش های سیاسی در ایران جوانمرگ و سترون می شوند؟ رهبران سیاسی درتاریخ معاصر ایران، جنبش ها را چگونه مدیریت کردند و کارنامه عمل سیاسی خود را چگونه ارزیابی می کنند؟ نقش مردم در تداوم دیکتاتوری کدام است؟ چرا مردم به نیروهای سیاسی پشت کردند و چگونه پایگاه اجتماعی این نیروها از سازمان مرتبط با خود گریزان شد؟

حلقه مفقوده در پیمودن راه گذار به آزادی در ایران کدام است؟ نگارنده می تواند ده ها پرسش دیگر را طرح و بر روی میز این جنبش بگذارد. پرسش هائی از سر درد و دلسوزی که می توانند خواب را بر چشم هر ایرانی آزاده حرام کنند. به این پرسش ها نمی توان در یک نوشتار پاسخ داد. پاسخ بسیاری از این پرسش ها، نیازمند پژوهش های کارشناسانه، ژرف و همه جانبه است

 باری برگردیم به پرسش هایمان و ببینیم کجای کار اشکال دارد.

اگر بی تعصب و به قصد گره گشائی، به ارزیابی وضعیت جنبش آزادی خواهی ایران(1) در مقطع کنونی بپردازیم و به ویژه اگر هدف، آسیب شناسی دقیق این جنبش باشد، ناچارا باید آن را در سطوح مختلف و روی محورهای چندگانه ارزیابی کنیم.  شاید جستجوی پاسخ به این پرسش راهگشا باشد که جنبش آزادی خواهی ایران چه ماموریت مشخصی دارد، چه چیزی را قرار است تغییر دهد و جمعیت مخاطب او چه ویژگی ها و ذهنیت هائی دارد؟

ویژگی های ساختاری جامعه ایران

ایران کشوری پهناور با تنوعات زبانی، ملی، دینی و فرهنگی است. شیوه زندگی اقوام مختلف در ایران، از لباس پوشیدن و غذا پختن و رقصیدن تا تولید اجتماعی و گرایش سیاسی، ایران را به یک میدان شگفت انگیز تفاوت ها تبدیل می کند. ایران شاید تنها کشوری در جهان باشد که حتی از نظر آب و هوایی هم خود ویژه و بی نظیر است. در زمستان می توان با یک و نیم ساعت پرواز با هواپیما از هوای 25 درجه زیر صفر در اردبیل به هوای 25 درجه بالای صفر در بندر عباس سفر کرد. پنجاه درجه اختلاف حرارت در درون مرزهای یک کشوربی نظیر است! در یک روزمی توان هم از اسکی روی برف و هم از شنا در دریا استفاده کرد!

 این موزائیک ژئوپلیتیکی،  موجب تنوعات زیستی، شیوه های متفاوت تولید و درجات گوناگون رشد و توسعه در یک بستر تاریخی شده است. نگاه یک شهروند بلوچ به آنچه که یک " زندگی قابل قبول" تلقی می شود با یک شهروند ترک، فارس و یا کرد و عرب تفاوت دارد.  ادیان گوناگون( به مثابه یک مولفه فرهنگی مهم) در داوری ها و رفتارمردم ، تأثیر اجتناب ناپذیر گذاشته اند.  در مجموع مخرج مشترک مطالبات و انتظارات مردم و به ویژه جوانان، گذار از کهنه گرائی و قواعد دست و پاگیرشریعت مذهبی به مدرنیته و دست یافتن به جامعه ای مبتنی بر زیر ساخت های مدرن و دمکراتیک است. این را در رفتار روزانه جوانان و شیوه زندگی آنان به روشنی می توان مشاهده نمود.  مختصات ویژه جامعه ایران از منظر تاریخی،اجتماعی و فرهنگی  جنبش آزادی خواهی ایران و زیر مجموعه های آن را با سه چالش بسیار مهم مواجه می سازد.

1-   شناخت این تنوعات و ریشه یابی خودویژگی های جغرافیائی در ایران کاری کارشناسانه می طلبد و بدون درکی ژرف از تار و پود چنین جامعه ای نمی توان به راه حل های ماندگار، راهبردی و روشمند دسترسی پیدا کرد. ساختارشناسی جامعه ایران زمانی اهمیت دوچندان می یابد که یک جنبش سراسری برای تغییر فضای سیاسی همه ایران ( و نه تنها بخش مرکزی و نسبتا توسعه یافته آن) در دستور کار باشد! بدون شناخت ساختار کشور ایران در تمامیت آن، نمی توان بخش قابل قبولی از مردم ایران را در یک جنبش سراسری درگیر نمود. تا کنون فعالین جنبش آزادی خواهی به گونه ای سخن رانده و یا قلم فرسوده اند که گوئی جامعه ایران، بافتی یک دست دارد و سطح آگاهی در اقشار مختلف تقریبا یکسان است(2). شاید همین سهل انگاری در توجه به تنوعات فرهنگی و تفاوت در سطح دانش و آگاهی مردم در ایران است که نیروهای سیاسی را از دست یافتن به بخش قابل قبولی از پایگاه اجتماعی خود ناکام گذاشته است. و شاید از همین زاویه بتوان موانع انتقال اندیشه سیاسی به اعماق جامعه را شناسائی نمود.

2-   دخالت و مشارکت نمایندگان این تنوع ملی، قومی و سیاسی در ترکیب و ساختار یک جنبش سراسری ایران غیر قابل چشم پوشی است. این مشارکت زمانی اهمیت تاریخی دارد که جنبش آزادی خواهی ایران بخواهد به عنوان یک آلترناتیو جدی و فراگیر در مقابل استبداد قدعلم کند و از همین سکو مردم را مورد خطاب قرار دهد. همه مردم ایران باید این جنبش را از آن خود بدانند.

3-   جنبش های منطقه ای در چارچوب مطالبات جغرافیائی و ملی که محدود به یک زبان یا باور خاص است،  بدون پیوند خوردن با جنبش سراسری مردم ایران برای آزادی، شانس پیروزی ندارند. از سوی دیگر، پیوند زدن جنبش های منطقه ای با کل جنبش آزادی خواهی، یک وظیفه تاریخی و مبرم خود این جنبش است.

نبود تشکیلات فراگیر و سراسری در ایران

در تاریخ معاصر ایران هیچگاه یک تشیلات سراسری و فراگیر پایه گذاری نشده و ضرورت آن از نگاه رهبران پنهان مانده است. شاید بزرگترین ضعف جنبشی که زنده یاد دکتر محمد مصدق آن را هدایت می کرد همین باشد. با این که ما تجربه تاریخی طولانی از این کمبود داریم اما هیچگاه درس آموزی چندانی به عمل نیاورده ایم. شگفت انگیز اینکه  جنبش آزادی خواهی ایران حتی در بعد از انقلاب بهمن هم روندی معکوس طی نموده است. یعنی به جای تلاش به منظور تکوین و تثبیت احزاب قدرتمند، مردمی و فراگیر، به سطح اتمیزه شدن، پراکندگی و فردی کاری تقلیل یافته است! تو گوئی حکایت ظهور پادشاهان و مدیران سیاسی مقتدر با تمرکز قدرت در پایتخت بر ضمیر و ذهنیت رهبران جنبش سیاسی ایران هم بی تأثیر نبوده است. داشتن تشکیلات سراسری از این مبنای فکری حرکت می کند که تصمیم گیری های سیاسی را باید تقسیم نمود و این یعنی کاستن از موقعیت ستیزناپذیر رهبر و گستره اختیارات او.

یک تشکیلات سراسری(3)  می توانست هم به تجمع، تمرکز و آموزش فعالین منطقه ای بپردازد و هم مردم را حول مطالبات ویژه و یا عمومی، آموزش داده و سازماندهی کند. در حضور یک تشکیلات سراسری، رشد سیاسی در جنبش آزادی خواهی یکنواخت و هم فاز می شد و از سوی دیگر نظام های استبدادی موفق نمی شدند مردم و مبارزین سیاسی را در تاریکی بی ارتباطی و پراکندگی جنبش، به بهانه های خاص و محلی و با زدن اتهاماتی از قبیل تجزیه طلبی و خرابکاری و غیره سرکوب کنند. حمایت سراسری مردم از زیر مجموعه های منطقه ای جنبش، هزینه سرکوب را برای دیکتاتوری سخت و گاه غیرممکن می ساخت. فقدان تشکیلات سراسری و جایگاه آن در تداوم مبارزه را می توان به طور واضح در حرکت 88 مشاهده وارزیابی نمود.

تشکیلات سراسری می تواند مبنای تکوین زبان سیاسی مشترک،  محور فعالیت همسو و به ویژه رسانه ملی و پوشش دهنده باشد. این مهم در تاریخ ایران چندان مورد توجه قرار نگرفته و حتی امروز هم به طور جدی، موقعیت ممتازی در دستور کار جنبش آزادی خواهی ایران احراز نکرده است! در هیچ کشوری در دنیا نمی توان یک مورد تاریخی پیدا کرد که انقلاب و یا تحولات پایدار بدون تکوین یک تشکیلات سراسری میسر شده باشد. در آستانه انقلاب بهمن 57، تشکیلات سنتی و مستتر در تارو پود جامعه مذهبی ایران از آستین روحانیت و در هیئت مساجد و مراکز مذهبی به میدان می آید و ردای حزی سیاسی به تن می کند و موقتا نقش یک تشکیلات سراسری را به عهده می گیرد. تشکیلات مذهبی زیر سیطره رهبری روحانیت شیعه، در نبود یک تشکیلات سراسری مترقی، کمبود یک تشکل مستقل سراسری را می پوشاند و دو نقش ویرانگر بازی می کند.

نخست اینکه هم مردم را از دست یافتن به یک حزب فراگیر و مستقل از روحانیت و هم جامعه را از یک پلورالیزم ضروری به مثابه الزام گذار به دمکراسی باز می دارد و مردم را دست به سر می کند(حزب فقط حزب الله!) و دوم آنکه، همین حزب کاذب،  کانال انحراف انقلاب از مسیر آزادی به بیراهه استبداد مذهبی می شود. تنها حزب مذهبی حاکم، جامعه را مجددا به سوی انقباض و انسداد سیاسی کشانده و با بحرانی عمیق مواجه می سازد. دقیقا از همین منظر تاریخی است که ضرورت تکوین یک جبهه، به مثابه پاسخی عملی به این بحران، خود را در صدر اولویت های این جنبش قرار می دهد.

فقدان تجربه کارزار سیاسی دمکراتیک مخرج مشترک حاکمیت و اپوزیسیون

شاید بدیهی به نظر بیاید اما نگارنده چاره ای ندارد جز اینکه یک بار دیگر بر این معضل انگشت بگذارد که ما تجربه کار دمکراتیک و فعالیت سیاسی در یک جامعه باز و آزاد را نداریم. این معضل چه بازتاب عملی دارد؟ اگر بعد از انقلاب سال 57، استبداد زودرس تلاش می کند جامعه و همه میدان سیاسی را قبضه و محدود کند، همین کار را اپوزیسیونش هم می کند با این تفاوت که اپوزیسیون هژمونی و تمامیت خواهی اش را با تشکیل شوراها، اتحادهای محدود و غیره، پنهان می کند. والا در درون این "شوراها" و "اتحادها" نیز تنها یک نیرو دست بالا را دارد و پلاتفرم و سیاست گذاری های دلخواه خود را به نیروهای ضعیف تر که زیر مجموعه آن هستند تحمیل می کند. به عبارت دیگر هدف حضور دمکراتیک و برابر نیروها در این اتحاد ها نیست. عمده ترین دلیل ناکام ماندن چنین تلاش هائی هم همین معضل است. تمامیت خواهی یک جریان خاص هم از گسترش و پویائی اتحادها جلوگیری می کند و هم طول عمرشان را محدود و آنها را به شکست می کشاند. گاه پاره ای از این اتحادها(به دلیل آغاز نادرست) حتی مرده به دنیا می آیند. در دمکراسی ها، سیاست، میدان باز رقابت آکتورهائی است که با برنامه ها و جهت گیری های اجتماعی و سیاسی متفاوت به صحنه می آیند و برای پیشبرد مطالبات پایگاه اجتماعی مرتبط با خود به یک تلاش شفاف و موزون با ساز و کار یک جامعه دمکراتیک دست می زنند. در فضای دمکراتیک هر آکتور سیاسی در مقابل گفته ها، نوشته ها و موضع گیرهای خود مستقیما مسئول و پاسخگو می باشد. هر حرکت سیاسی نادرست، بلافاصله با واکنش عنصر اجتماعی مواجه می شود. پاسخ اجتماعی منفی که به موضع نادرست سیاسی داده می شود، مستقیما به محدود شدن آرای آن نیرودر انتخابات و نتیجتا در میدان تصمیم گیری سیاسی منجر می شود. در نقطه مقابل این جزای سیاسی، پاداش ها هم به همین شفافیت است. یعنی قد و قواره نیروها و میزان دخالت و تأثیرگذاری شان در میدان عمل سیاسی را عملکرد درست آنان است که تعیین می کند(پاداش اجتماعی)

در جنبش آزادی خواهی ایران هر نیرو یا آکتور سیاسی به هر شکلی که دلخواه اوست عمل می کند بی آنکه بیم واکنش مردم ،موکلین و مخاطبین را در دل داشته باشد. این مشکل خود را به ویژه در مواضع ناپایدار و دائما تعییر یابنده ی این نیروها از یک سو و انشعاب های پیاپی از سوی دیگر نشان می دهد. در این سی و چند سال ما با چنان دگردیسی هائی مواجه بوده ایم که نظیر آن را به سختی می توان در سایر جنبش های آزادی خواهی مشاهده نمود.

کم اطلاعی از خواست ها و مشکلات نسل جوان4

این مشکل شاید گره های ترین معضل سیاسی ایران باشد. جنبش آزادی خواهی ایران را ( تا آنجائی که به عناصر رهبری کننده و تصمیم گیرنده آن بر می گردد) به حق باید جنبش سالمندان نامید. سالمندانی که ( با وجود فدای همه زندگی خود به پای این جنبش) برای دردهای جدید جامعه، داروهای کهنه تجویز می کنند( با این فرض که مرحله آسیب شناسی و تشخیص دردها درست و علمی بوده باشد). رهبران این جنبش نه می دانند و نه ظاهرا می خواهند بدانند که جوانان در داخل کشور چه نگاهی به سیاست، زندگی و آینده خود دارند. از آن بدتر اینکه حتی در خارج کشورهم، زعمای قوم این جنبش نه از درخشش و توانمندی های نسل دوم و سوم جامعه مهاجر ایرانی اطلاع دقیق دارند(5) و نه از مشکلات و گرفتاری های آنان. به همین سبب در ایجاد علاقه در میان آنان و برقراری یک رابطه که بتواند به پیوستن این نسل به جنبش آزادی خواهی منجر شود مطلقا ناکام مانده اند. رهبران سالمند می خواهند مرشد و راهبر از بالا به پائین باشند بی خبر از این که نسلی که در دنیای آزاد چشم به جهان گشوده و در روابط دمکراتیک تربیت شده و تحصیل کرده است، کورکورانه دنبال هیچ رهبر مقدسی راه نمی افتد که به مراتب اطلاعات و معلوماتی کمتر از خود او دارد. نسل جوان ناصح و معلم هم بر نمی تابد اما اشتیاق به گقتگو و رای زنی از موضع برابر در او هست، به ایران و تحولاتش حساس است و سر بزنگاه هم اوست که میادین شهرهای اروپا و امریکا را با جان و دل پر می کند. و همین نسل است که زبان گفتگوی ما با سیاستمداران و شهروندان کشورهای میزبان است. ما از دسترسی به اندیشه و احساس و اولویت های این نسل ناکام مانده ایم و در عمل هیچ راهکار روشنی برای زدن یک پل بین این نسل ها ارائه نداده ایم. و درست به همین دلیل از این سرمایه اجتماعی بسیار نیرومند بی بهره مانده ایم.

زبان و سیاست تبلیغاتی ضعیف

شاید بزرگرترین کاستی این جنبش را بتوان سیاست تبلیغی نادرست آن دانست. چرا جنبش آزادی خواهی ایران در تمامیت خود عاجز از انتقال اندیشه (تغییر و ضرورت پایاین دادن  به استبداد) به میان جامعه و متن توده های مردم بوده است؟ اشکال در زبان اوست؟ روی مسائل نادرست انگشت می گذارد؟ پرخاشگری سطحی جای روشنگری و طرح مقوله های اساسی را گرفته است؟ زیادی شعاری و احساسی و غوغاگر است؟

پاسخ همه پرسش های فوق "آری" است!  این جنبش در شناسائی دردهای واقعی و ملموس مردم ناتوان بوده است. اگر هر از گاهی آدرس درست پیدا کرده و جهت گیری معقول داشته است، آن وقت لحن و شیون بیان طوری نبوده است که مردم را بتواند جذب و متقاعد کند. باید توجه داشت که وظیفه اصلی روشنفکران و آکتورهای سیاسی شعار دادن نیست، معرفی برنامه و الترناتیو برای گرفتاری های مردم است. کار فعالین جنبش آزادی خواهی صرفا نالیدن و طرح مشکلاتی نیست که مردم خود بهتر درک می کنند بلکه دادن راه کارهای عملی و دست یافتنی برای حل این مشکلات است. این جنبش( یا لااقل بخش غالب و مسلط آن) شعار سرنگونی رژیم را هر روز مطرح کرده است. بی خبر از اینکه اگر مردم قرار است به این مهم قیام کنند پس باید دید که این هدف چگونه دست یافتنی است. با کدام مکانیزم ها باید در تاروپود دیکتاتوری رخنه و خلل ایجاد کرد. ما ناگزیر هستیم بپذیریم که در این زمینه کم آورده ایم.

جمع بندی سی و چند سال تلاش نشان داد که راه حل نظامی  پاسخ نداد و به دلیل هزینه بالای این تاکتیک و ترس مردم ا زجنگ داخلی و هرج و مرج اساسا طرفداران چندانی پیدا نکرد. درست از این روست که بزرگترین نیروهای حامل و عامل این تاکتیک ، هم اکنون از آن فاصله گرفته اند. بسیار خوب! اما در غیاب تاکتیک های سخت و خشن، کدام رویکردها به عنوان آلنترناتیو به مردم معرفی شده است؟ مهمتر از همه اینکه جنبش آزادی خواهی در درون خود و پیش از اینکه به صحنه تبلیغات و ارائه سیاست به مردم بیاید، حول کدام تاکتیک و یا خواست مشخص برخواسته از نیاز واقعی و فوری مردم متحد و هم رای شده است؟! آیا سران و آکتورهای اصلی این جنبش بر این باورند که با سمینارها و سخنرانی ها فصلی، بی هدف، واکنشی و در غیاب مردم، موفق به تکوین یک سیاست ماندگار می شوند؟ آیا هرگز یک کوشش دلسوزانه، مسئولانه و صادقانه از جانب فعالین رهبری کننده این جنبش در جهت اتحاد بر محور نیازهای روز مردم به عمل آمده است؟ چگونه مردم به این جنبش اعتماد و پشت سر و پشتیبان آن قرا گیرند؟ و در نبود اعتماد، کدام سخن و سیاست به ذهن و ضمیر مردم راه پیدا می کند؟ چگونه می شود اعتماد سازی کرد در حالی که مرتبا به اعتماد مردم و به میثاق های بسته شده پشت شده است؟

سخن آخر

جنبش آزادی خواهی ایران به زبان، سیاست و رویکردهای کاملا متفاوتی نیازمند است که با نگاهی واقعگرایانه، مشخص و ممکن تکوین یافته باشد. جامعه گروهای سنی متفاوت با نیازهای گوناگون دارد. نسل جوان جامعه سرکوب شده ترین، مأیوس ترین و مهمترین گروه اجتماعی است.  این نسل و این بخش از جامعه را دریابیم، با آن به گفتگو بنشنینم به دردها و رازهایش گوش فرا دهیم و ببینیم با کدام ساز و کار می توانیم با او همراه و او را با خود هم گام نمائیم. برای این کار به یک تغییر دیدگاهی نیاز داریم. باید از امر و نهی کردن به این نسل خودداری و به زبانی امروزی  با آن به تعامل برسیم. بخشی از این نسل به  خرافات مذهبی دخیل بسته و به نوعی خودآزار شده است و بخش بزرگتر نسل جوان راه فرار از کشور و انبوه مشکلاتش را برگزیده و در میان این دو طیف، بخشی هم در یک افسردگی سیاسی به پوچی و نفی همه مظاهر آرمان خواهی و آزادی طلبی رسیده است. رویگردانی این بخش ناشی از استیصال و خستگی مفرط اوست که محصول ناهنجاری و بی عدالتی بی نظیری است که کشور ما این روزها تجربه می کند. نسل جوان درتمامیت خود مهمترین سرمایه انسانی این کشور هم در میدان عمل سیاسی و هم در ساختن بنای اقتصادی آن است. توجه به نسل جوان باید اولویت شماره یک جنبش آزادی خواهی ایران باشد. هر سیاستی تنها در صورتی موفق است که مسقیما نیازهای این نسل را نشانه گرفته باشد.
____________________________________________

یاداشت های توضیحی:

         یک -1- شاید یک یادآوری روشنگرانه از بدفهمی احتمالی جلوگیر کند. هرگاه که نگارنده از جنبش آزادی خواهی ایران حرف می زند منظور مجمع الجزایری از کل جنبش های سیاسی ایران در کلی ترین درک است. جنبش آزادی خواهی ایران جنبش جنبش هاست. این جنبش از ملی گرایان لیبرال تا دین باوران و از سوسیالیست های رادیکال تا دمکرات ها و غیره را در خود جای می دهد.
    دو-2- این را می توان در ادبیات تبلیغی و شیوه بیان نیروهای سیاسی به خوبی مشاهده نمود. کمتر کسی از رهبران و سیاست گذاران نیروهای سیاسی کلاس ارتباطات و یا تبلیغات و یا رتوریک نرفته اند و معلوم نیست روان شناسی اجتماعی را کی و چگونه آموخته اند.

    سه-3- بی تردید منظور نگارنده این نیست که تنها یک تشکیلات سراسری کافی و یا مطلوب است. ای  کاش ما در ایران هفت حزب شناخته شده و سراسری داشتیم. تنوع سازمان ها و آکتورهای سیاسی مختلف از الزامات و پایه های یک جامعه باز و دمکراتیک و به سود تداوم یک نظم مردم سالارمی باشد.

     چهار-4- درکنفرانسی که به مناسبت سالروز سازمان ملل در اوئل دهه نود میلادی در جنوب سوئد تشکیل شده بود برای اولین بار با دانیل اورتگا رئیس جمهور سابق نیکارگوئه به گفتگو نشستم. از او دلیل شکست در انتخابات و سپردن قدرت به رهبر دست راستی ها را جویا شدم. او گفت:" ما به مشکلات جوانان توجه کافی نکردیم و به ویژه مراکز تفریح و اوقات آزاد آنان را در اولویت قرار ندادیم و جریان راست با تمرکز بر همین خواسته ها بیشترین رای را در میان جونان کسب نمود." و این نجربه تاریخی آموزنده ای است

     پنج - 5- جنبش آزادی خواهی تنها در عدم شناختن تار و پود جامعه داخل کشور مشکل ندارد. این مشکل در رابطه با ایرانیان خارج کشور و میزان تخصص ها، توانمندی ها و میزان علاقه آنان به فعالیت های اجتماعی هم شدیدا وجود دارد. نسل دوم و سوم مهاجرین ایرانی در حوزه های فراوانی می درخشند و می توانند یک پتانسیل عظیم هم برای ارتقاء جنبش سیاسی به مداری به مراتب بالاتر  وهم ترمیم کادرهای پا به سن گذاشته و ناتوان باشند.